سفارش تبلیغ
صبا
از سخن زشت و ناسزا بپرهیز که خداوندـ عزّوجلّ ـ، بد زبانِ ناسزاگوی را دشمن می دارد . [.رسول خدا صلی الله علیه و آله]

وبلاگ بر و بچه های پیروان ولایت


به نام خدای ریحانه رسول

اللهم صل علی فاطمة و ابیها و بعلها و بنیها و السر المستودع فیها بعدد ما احاط به علمک

کجا زبان ما را رسد که وصف تو گوییم و کجا به اندیشه ما آید که ذکرتو آریم، و کجا توان قلم بود که نقش حسن تو نویسد و کدام آینه است‏که درخشش نور تو را بتاباند.

فاطمه! اى دختر رسالت!

اى به حق واصل! اى ناجى شانه‏هاى در بند بردگى! همه مى‏گفتند: این‏دختر رسول خداست، او فرزند رهبر ماست. ولى تو یادگار همسرت‏را از گردنت‏باز مى‏کنى، و گردنى را با بهاى آن آزاد مى‏سازى، چرا که‏مایه مسرت قلب پیامبر است.

فاطمه! اى زایر قبر شهیدان!

تو گلواژه شهادتى. تو بهشتیان را جلودارى. تو مظهر حیایى. چه کسى‏را رسد که فرداى قیامت در مسیرت سر بر آرد. اى خلایق! سر فرودآرید! چشم فرو بندید که حیا مى‏آید. پس چگونه بود که همین دیروز،آرى آن روز که در سوگ بودى، تو را حرمت نداشتند؟ چه کسى درخانه توحید را پاس نداشت؟ چه کسى جمع بهشتیان را پریشان کرد؟تو را پدر، «شافعه‏» خواند چرا که بانوان بهشتى به شفاعت تو دربهشت‏خانه گزینند.

فاطمه! اى گلبانگ ولایت!

تا تو مى‏خروشیدى و تا بر منافقان بانگ برمى‏آوردى، کسى را یاراى‏سلطه بر ولى خدا نبود. تو «ام‏ابیها»ى پدر و همچون او، رکن همسربودى، و چه زود این دو استوانه ولى(ع) فرو ریخت. خوانده‏ایم که توبعد از پدر، تبسم را از میان بردى. تو دیگر نخندیدى; خنده که هیچ،حتى تبسمى ننمودى; جز یک تبسم پرمعنا! براى چه بود؟ مگر آنگاه‏که شبه‏تابوت ساخته دست دوست وفادارت «اسماء» را دیدى، کدام‏آرزویت را جامه عمل‏یافته مى‏دیدى؟

شاید پیکرت را در آن، مصون از دیده بیگانه مى‏دیدى که بر این حسن‏قضا لبخند مى‏زدى. مگر در آن دل شب، چند نفر به مشایعت‏بدن‏پاکت مى‏آمدند؟ و شاید هم لحظه «لحاق‏» موعود را در ذهنت‏نقش‏بسته مى‏دیدى. تو نظاره‏گر چه عالمى بودى که بر آن لبخندمى‏زدى. نیک مى‏دانیم که تو پایان غم هجران پدر را و لقاى‏پروردگارت را در آن مى‏دیدى.

تو از پیراهن پدر چه مى‏بوییدى که مدهوش مى‏افتادى. تو یاد صداى‏مؤذن پدر کردى; مگر آن صدا یادآور چه خاطراتى بود؟ بلال که‏دیگر بناى اذان گفتن نداشت، ولى چه کند که پاره تن مصطفى(ص)خواسته است. پس چرا این صدا در گوش مؤذن پیچید که: بلال! ادامه‏نده، که فاطمه(ع) جان داد!

فاطمه! اى راز سر به مهر!

تو مگر یگانه یادگار اشرف کاینات نبودى؟ چرا کسى نباید از درد توآگاه باشد؟ گویا تو با این سکوت، با عالمى سخن دارى; سخن از ظلم‏نفاق‏پیشگان; سخنى در سکوت; سکوت شبهاى على(ع) که پرستاریت‏مى‏کرد; سکوت غسل شب و دفن شب و پنهانى قبر. تو با على(ع) که‏سرور سینه‏اش بودى، چه رازى، چه سرى، چه عهدى داشتى که باگونه‏هاى تر، مقابل قبر مصطفى(ص) از قلت‏شکیبایى خود، در غم‏فراقت‏سخن مى‏گوید؟

راستى اى جلوه‏گاه صبر و رضا! مگر آن روز که نشان قهرمانى را به‏بازویت گرفتى، به على(ع) نگفتى که چه گذشت؟ مگر به او نگفته بودى‏که استخوان پهلو، ضربه دیده است؟ هاى! خلایقى که در قیامت، درمعبر عبور فاطمه(ع) سر به زیر و چشم بر هم مى‏نهید، آیا مى‏نگرید که‏سامرى‏مسلکان، بر بازوى فرزند «و ما رمیت اذ رمیت، ولکن الله‏رمى‏» چه فرود مى‏آورند؟ آیا مى‏شنوید ناله جانسوز فرزند «و ماینطق عن الهوى، ان هو الا وحی یوحى‏» را که چه سان میان در ودیوار کمک مى‏طلبد؟

فاطمه! اى کوثر حیات!

حیات تو، شهادت تو، قبر تو، همه و همه، افشاگر خط سامرى‏صفتان‏است.

اى مقتداى ما! خط سرخ شهادت را ملت ما، که امامشان آنان رافرزندان معنوى کوثر تو خواند، از تو و گلهاى دامنت گرفته‏اند. نیک‏مى‏دانیم که حضور تو در صحنه محشر، محشر دیگر است. آنگاه که‏قایمه عرش را به دست مى‏گیرى و داورى خون گل کربلایت راخواهانى.

به خداى کعبه سوگند که حق از آن تو است، و بهشت در انتظارت.آنک دلمان به حضور تو خوش است; ما را دریاب



مصطفی خسرو ابادی ::: شنبه 85/3/20::: ساعت 3:38 عصر


>> بازدیدهای وبلاگ <<
بازدید امروز: 3
بازدید دیروز: 4
کل بازدید :50693
 
 > >>اوقات شرعی <<
 
>> درباره خودم<<
مدیر وبلاگ : واحد ترویج پیروان ولایت[144]
نویسندگان وبلاگ :
مسئول کانون (@)[14]

اکبر محرابی[4]
مرتضی ذادق آبادی[10]
مجتبی سخایی[30]
پیمان صفری[0]
امیر حسین حیات[0]
هادی جاموسی[21]
میثم سرو حسینی[34]
سعید احدزاده[0]
معاونت طرح (@)[6]

مصطفی خسرو ابادی[22]
مجید عزیزی نژا[0]
وحید مظاهری[2]
سعید پورذکریا[16]
بابک احمدی[0]
احسان ثبوتی[2]

 
 
 
>>لوگوی دوستان<<
 
 
>>اشتراک در خبرنامه<<
 
 
>>طراح قالب<<